.... به وبلاگ من خوش آمديد!..... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غمم از دل برود چون تو بیایی

رهگذر باد

انتهاي صفحه

دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧

بهار


بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است...

عیدتون مبارک

 
یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦

صدای آواز فرشته ها در جاده نزدیک تر به گوش می رسد...

بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود


چه اندیشه ایی وجود  داشت


که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف.


من همچنان از چند و چون بارانی که ما را دعوت کرد به تازه شدن مبهوتم،


باور کن که مبهوتم،


نگاهم را ببین،


می بینی؟


پس چیزی بگو


و یا حداقل اشاره ایی بکن.


انقدر من را به ادراک راز این هراس دعوت نکن با سکوت آبی ات،


من تازه به خواب بی هراسی ها دست یافته بودم.


چرا از ادراک آفتاب حرف نمی زنی


چرا ذهن من را دعوت نمی کنی به سمت نگاهت


بگذار من هم در پرواز تو به سمت هیچ سپید تجربه آبی ایی از سربگذرانم،


بگذار من هم آبی شوم.


باور کن نگاه من وقتی به آسمان می رسد دوست دارد توقف کند


و وقتی به چشم های تو می رسد می خواهد از حرکت بایستد


تجربه نگاه چشم های تو همان تجربه نگاه به آسمان است


و حداقل برای من.


من با آسمان زنده ام،


من با آفتاب نفس می کشم،


من با ابر آرام آرام حرکت کردن در بی وزنی را تجربه می کنم،


من با نگاه به چشم های تو صدای بال پرواز فرشته ها را نزدیک تر می شنوم،


من با نگاه به صورت تو به فکر جاده می افتم،


تو باور کن خود جاده ایی برای من،


تو به من از ذهنم به من نزدیک تری


تو از خود من زیباتری،


تو از تبار نقاشی هایی هستی که در سقف کلیساها دیده ام


و می دانم آن ها هم تو را دیده اند،


و تو را می شناسند،


هرکس از مصاحبت آفتاب آمده باشد تو را می شناسد،


مثل آن مسافر که از مصاحبت آفتاب آمده بود،


مثل خیلی ها،


مثل خود من،


پس بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود


چه اندیشه ایی وجود داشت


که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف.


بیا با هم به جاده برویم تا صدای آواز فرشته ها در جاده نزدیک تر به گوش هامان

 برسد...

 

 
یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦

امشب هوا باراني است.

امشب هوا باراني است.

امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.

امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم.

شايد دل گرفته ام،همچو ابر باراني گشايشي از گريه شبانه بگيرد...

شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود...

باران اشكهايم را مي شويد...

شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام...

اما نه تو حتماًمي فهمي...

فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد...!

و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...!!

 
شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦

22 دي 82- 22 دي 86 رهگذرباد

درست اونروز رو يادمه...حول و حوش همين ساعتا بود...

مي بيني گلم...4 سال گذشت...

گاهی سکوت تو بود و نگاه من .. گاهی نگاه تو بود و سکوت من .. اما همه و همه .. توی

بهترين و بدترين شرايط .. توی تاريکی ندونستن و روشنی آگاهی ... توی سرمای شک و

گرمای يقين ...با هم و در کنار هم بود و برای هم.

اگر به اندازهء هزاران از اين 4سالها عمر داشته باشم .. دوست دارم هميشه .. باهم و در

کنار هم باشيم و برای هم .. و اين خواسته ي درونيم .. هيچوقت و با هيچ چيزی تغيير

نخواهد کرد.(حد بي نهايت)

شايد تاريخ اومدنم روي تقويم زياد نشون بده اما من هميشه اين جا بودم و هستم!...

باور نمي كني وقتي حتي يه  لحظه به نبودنت فكر مي كنم اشكام جاري ميشه...

باور نمي كني ...

باور نمي كني...

 
شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦

می بینی؟...رسم دیرین را...می بینی؟!

  می بينی!!!!

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم

نيم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی...

يا رسم وعادت ديرين...

برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟!...

نمی دانم!!!!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند...

چشمانم را می سوزاند...

لبانم را قفل می کند.

همين . . . . .

 

 
سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦

گل من...پرنده اي باش و به باغ باد بگذر...

عزيز دل:

ياد تو را به آن روز كه اولين بار ديدمت خلاصه مي كنم...

و روزهاي تنهايي و بي مهري را خط مي زنم...

تا هم چنان در ذهنم نجيب و مغرور جلوه كني...

همانطوري كه هميشه بودي و هستي و خواهي بود...

نمي خواهم برايت از تنهايي هايم بگويم...

از چشمان هميشه منتظرم...

از بي قراري هايم...

از گريه هاي شبانه ام در كنج عزلت و غم...

نمي خواهم بگويم كه اين ها بهاي عشق است...

دريغا....!!!

كه عشق من در باورت نگنجيد...


و شكوفه هاي محبت  در قلبت جوانه نزد...!!!

پ.ن: برو و نگذار نگاه سرد و بي مهرت حلاوت اين رويا را به تلخي بدل كند...

 
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦

با من بگو

قرارمان حوالی همین روزها بود...

در امتداد همین لحظه های سرد و یخ زده...

و اکنون در انتهای سالها انتظار ...

بیقرارتر از همیشه...

عبور ثانیه ها را به انتظار نشسته ام...

نشان به آن نشانی ...

که عاشقانه ترین شعرهایم را در وصف تو سروده ام...

نشان به آن نشانی...

که تنها قاب عکس درون قلبم را برای تو خالی گذاشته ام...

حال با من بگو...

از مشرق کدام لحظه رویایی طلوع خواهی کرد؟!...

در انتهای کدام شب تنهایی...

داستان بلند انتظارت را...

پایان خواهی برد...

با من بگو آیا...

حجم انتظارت در قاب لحظه های عمرم خواهد گنجید؟...

با من بگو آیا

               خواهی آمد؟...

پ.ن :شعری از فراز عزیز...دوستی که................ 

فراز عزیز امیدوارم هرجا که هستی دکترا رو گرفته باشی و خوشبخت و موفق باشی...

خدا رو شاکرم که نوشته های نازت رو توی دفترم نوشتم ...شاید دلم گواهی میداد که 

دیگه اونا رو نبینم.

 
پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦

با تو

با تو من  بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم...

و " بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،

 شاخه های شسته، باران خورده، پاک" ....

 همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند....

 بی تو، من....

 دکتر علی شریعتی 

پ.ن: کجایی ای همسفر سفرهای نیمه شبان خوب من؟!

 پ.ن: و ناگهان چقدر زود دیر می شود...( قیصر امین پور).......یادش گرامی...

 
سه‌شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦

طلوع

طلوع کردم

                نگاهم رو به دریا بود

آن افقی که از آن آمده بودم

                               و به همان جا می رفتم

غمگین از بودنم در اینجا

                    دلتنگ از نبودنم در آنجا

گذر ثانیه ها را به انتظار می نشینم تا

                          دوباره....

پ.ن: این هم ازهجدهمین  پاییز زندگیم...امید وارم تو این

مدت موقتی که هستم...خوب باشم ...خوب!!!

پ.ن: از لابلاي مريم هاي خفته با فانوسي کمسو راهي به سويت مي جويم و تو نيستي ،

نيستي که ببيني امشب آسمان چقدر زيباست، اما من اين آسمان را دوست ندارم! 

پ.ن:مرسی  از اس ام اس های نازتون:

1. باز کن پنجره را که نسیم روز میلاد اقاقیها را جشن میگیرد

2. امشب سجده خواهیم کرد بر لحظه ی شکوفا شدنت

3. دوستت دارم به اندازه ای که اندازه ندارد...

.

.

.

.

 
سه‌شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٦

بهشت من...رهگذارباد

نامه هایم را باد برد...

                              شاید برایت بیاورد...

من آنها را به رهگذری سپردم اما...

                                             او جان سپرد...

 به قاصدکی سپردم...اما...

                                آن هم دور شد از ابدیت...

این بار باد از دستم گرفت...

                                            تا برایت بیاورد...

اگر به دستت رسید...

                                   (بر بال پروانه ها نشانه ای بفرست)...

 تا بدانم...که باد گریزان...باد سرگردان...

                                     بهترین همراه من است...

۶/۷/۸۴

پ.ن: بدنبال آغازی هستم که درآخر بدنبالش نباشم...

 پ.ن: حق با شماست....این متون در پس تاریخ کمی خاک گرفته اند...اما...

پ.ن: به بهانه بزرگداشت حافظ که البته جمعه بود...:

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 

بالاي صفحه

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك
 

 لوگو

 


 ساز من آهسته ناله کن..آهسته ساز من!!..تا باخبر نشود رهگذر بی خبر از راز من..از راز من

لينک دوستان


ورق پاره های دفترم

شملک

حد بی نهایت

از خود مکن کناره

یه گوشه از لطف خدا

سیرابترین بادیه عطش-بهشت-

ستاره خاموش

{ ...ایگناسیو... }

پشت نقاب شب

خنیاگر

می خوام خودم باشم

شلخت

رهگذر

IreversIble

سلامي چو بوي خوش آشنايي


ششصد شب تنهایی

عشقی از دست رفته

عشق اهورایی

لحظه تنهایی

evocation

سه نقطه

شادمهر و آدم فروش

ققنوس دل

قصر کاغذی

سالهای سبز عاشقی

فرشته نامه


ایلیا منفرد

کامران نجف زاده



عشقي از دست رفته

ليست 
وبلاگهای به روز شده

لحظه تنهائی

 
پرشین بلاگ


 

powerd by persianblog

>

*
*
*
*
*
*
*